پنج شنبه 20 اسفند 1388
 
کمينه
 
محرم

« نشانه ی بد »

 

من  تیری هستم که از کمان دشمنان پرتاب شدم

یک نشانه ی تلخ

یک نشانه ی بد

کربلا محل آزمایش همه بود

بدها و خوبها

هر کس جایی داشت و سرنوشتی !

و من تیرکمان شمر ، دشمن امام مهربانی ها بودم .

وقتی رها شدم،

باد را صدا کردم تا بیاید و مرا از راهم دور کند

 

اما من نشانه ی بدی بودم !

گلوی علی اصغر

شمع مظلومی بود ، که مرا برای خاموش کردنش پرتاب کردند

تمام مسیر گریه می کردم

کاش طوفان می شد !

کاش باران می بارید !

 کاش چشم دشمنان خدا کور می شد

تا من نشانه خوبی می شدم !

و گلوی پاک علی اصغر را نشانه نمی رفتم

کاش نشانه ی خوبی بودم !

 

لعیا افخمی – 10 ساله مرکز 2 نیشابور

« آن ماه  »

 

آن مرد سیاه بر اسب آمد

آن کودک گریه کرد

آن آب بسته شد

آن تیر چرخید

آن ماه افتاد

آن کودک گلویش خونین شد

آن دختر ، آفتاب را بر سینه اش گرفت و گریه کرد

صابر پیروزمند – 9 ساله از مرکز 1 نیشابور


به نام زنده ی زنده آفرین زندگی بخش

کودکان کربلا

 

آه ! صدای ناله می آید ، صدای عطش ، برای اولین بار دختر ابی عبدالله با کویر هم درد می شود

بوی جنگ می آید و آن کودک که با قطره ای آب سیراب می شود ، آری ! رقیه تلاش می کند که زمین را گود کرده تا جرعه ای آب برای نوشیدن پیدا کند . لب های او همچون کویری ترک خورده است و چشمان او دریای آبی است که امام حسین با بی آبی دریای چشم رقیه سیراب می شود . زمین آن خون هایی را که از گلوی مبارک علی اصغر فرو ریخت بویید . بوسید و در آغوش گرفت . آرزوی هر کس این است که قطره ای از کمالاتی را که آن روز عاشورا زمین کسب کرده بود داشته باشد .

 

امیر رضا صافچیان – اول راهنمایی – مرکز 1 نیشابور


     
کمينه
 
آثار اعضا با موضوع امام علی علیه السلام

"خنده اندوه ماه"

یک آینه تا درک دنیای تو راه است

دستم بگیر ای سادگی! رویم سیاه است

یک دانه خرما تا تبسمهای گرمت

یک نخل تا شبهای تنهای تو راه است

اما هنوز از زخم سر سایه ی شب

مهتاب صحرا غرق احساس گناه است

آن برکه آرامش گرم از حضورت

بعد از تو اینجا برکه بی پشت و پناه است

هر قطره از اشکی که در چشمان چاه است

از بارش فریادها و سوز آه است

ای کاش دست خنده ات در دست ما بود

اینجا همیشه خنده ی اندوه ماه است

چندیست از یادت گذشتم گر چه اندک

شرمنده ام اینها ز تقصیر نگاه است

مهدی بهنام- مقطع دبیرستن – تربت حیدریه

"گل ناب ازلی"

غنچه ای باز شکفت

غنچه جان علی

غنچه ای با گل عشق

گل ناب ازلی

غنچه پژمرد و علی

خون و شمشیر به سر

مردمان ناله کنان

کاسه ی شیر به بر

روح امید چه شد

چه کسی کشت علی

سر و پا نشناسم

منم و پشت علی

عطیه سروی-9 ساله- کلاس چهارم

 

"مولای آفتاب"

ای علی ای آسمانها، در نگاهت پاک و جاری

این دل سرشار یادت، می نماید بی قراری

کاش می شد چون پرستو پر گشایم در هوایت

در طنین حزن شبها، محو گردم زیر پایت

با تو ای همراز غم ها، آسمانی رازدارم

در نگاه مهربانت،یک جهان پرواز دارم

ای که در اعماق قلبم، نام تو مأوا گرفته

ماهی شبهای کوفه، در دلت دریا گرفته

کاش می شد از نگاهم، می ستردی اشکها را

تا ببینی در حضورت، یک دل بی ادعا

زهره مطوری- مقطع دبیرستان-مرکز شهید بهشتی

 

     
کمينه
 
آثار نقاشی اعضا با موضوع پدر

آثار اعضا با موضوع : پدر

21.jpg

اعظم قوامی نژاد-12 ساله از مرکز قوچان

23.jpg

امیر رضا علمی- مرکز توس

25.jpg

امیر رضا علمی- مرکز توس

26.jpg

علی قسمتی، 12 ساله مرکز توس

27.jpg

علی اصغر افخمی، 10 ساله از مرکزتوس

24.jpg

محمد حبیبی،11 ساله مرکز توس

     
کمينه
 
آثار اعضای برتر مرکز آفرینشهای ادبی

چكاوك

 

اي‌چكاوك شعروآوازي‌بخوان

تا كه گندم رقص را برپاكند

آب , باران بر سرو صورت زند

چهره را زيبا تر از زيبـا كـند

 

اي چكاوك نغمة شادي بخوان

تادلم يك لحظه دريايي شود

با صداي سبز و گرم و روشنت

دشت دل سرشار زيبايي شود

 

اي چكاوك بال و پر را بازكن

گندمي را با نگاهت جان بده

با صداي شعر خود همراه بــاد

دشت گندم را سروسامان بده

اسدالله اسحاقي ـ گروه سني «هـ» ، تربت حیدریه

پرستو                         

 

بيا به صبح پرستو دوباره سربزنيم

به دشت سبز غزلها بيا كه پربزنيم

دري نمانده به اين خانه بعد كوچ ‌وفا

بگو به خانة بي‌در چگونه در بزنيم

چقدر گفتي وگفتم زگل, نفهميدند

چه حرف مانده مگر تا به گوش كر بزنيم

دلم گرفته از اين قصه‌هاي غمگين,ها

بيا سري به همين قصه,‌خيرو شر بزنيم

پري نمانده‌برايم خودت كه مي‌بيني

بيا به دشت غزلها پياده سر بزنيم

 

مهدي بهنام  ـ گروه سني «هـ »، تربت حیدریه 

 

غريب شرجــي             

 

هر دعا اين جا كبوتر  مي شود

يك ستاره عشق از بر مي‌شود

با دلي از كوله بار زخم ها

گوشة چادر فقط تر مي‌شود

بغض تو مجموعه‌ي حسّ غريب

قاصد اين لحظه ,  پرپر مي‌شود

غافل از آهو , شبيه مرگ عشق

او دخيل چشم ديگر مي‌شود

اي غريب شرجي درياي دل

ساحل تو حرف آخر مي‌شود

 

 فاطمه سوقندي ـ  گروه سني « د » مرکز 3 نيشابور

 

 

 

بهـــار

 

عيد آمد و يك سبد ستاره

از دشت براي مادرش چيد

يك دامن رنگي و پر از گل

تقديم بهار كرد و خنديد

 

عيد آمد و آسمان دوباره

باران ستاره راه انداخت

يك روسري قشنگ و زيبــــا

بر موي سفيد ماه انداخت

حسنيه صابر مقدّم ـ  گروه سني «هـ » 4 مشهد

                                                  

سبدي از آرزو               

 

عصر روز جمعه

آنگاه كه باد

حرير سبز شال تو را

به اهتزاز در مي‌آورد

 

آنگاه كه چشمه‌ها از شادي راه گم مي‌كنند

وپرندگان سرود آزادي مي‌خوانند

 

در غريب ترين نقطة جهان

من ايستاده‌ام

با سبدي از آرزو

   فاطمه عدالتي ـ گروه سني  « هـ »  5 مشهد
تابستان

 

زمان مي‌گذرد

بدون لحظه‌اي درنگ

در زير آفتاب ,

روزها در پياده‌رو تقويم

مي‌آيند و مي‌روند

و تو

در فكر تابستان آينده هستي

صديقه  ابوي ـ  گروه سني  « هـ » ـ  قوچان

 

 

احساس سبـز

 

مي‌شكوفد امروز

در دلم يك احساس

در درون قلبم

عطر گل‌هاي ياس

 

مي‌درخشد خورشيد

در نگاهم امشب

ماه هم شايد كه

مي‌دهد                 خنده به لب

 

شاد ‌مي‌بارم من

بر گل نرگس باز

مي‌دهم مژده به گل

شاپرك را آواز

 

زینب مؤمني ـ گروه سني « هـ  » ـ تربت حيدريه

 

 

آشنايي

 

تو مثل يك كبوتري كه روي شاخه‌هاي بيد

بهار را سرودي و شكوفه‌ات به من رسيد

من از كنار پنجره تو را نگاه مي‌كنم

نمي‌شود پرنده جان, نمي‌شود تو را نديد

 

پرنده !  وسعت درياي بي‌كران از تو

قفس براي تو تنگ است آسمان از تو

كنار تو همة ساز‌ها خوش آهنگ است

بيا پرنده بگيرم دوباره جان از تو       

سميه فنايي ـ گروه سني   « هـ » ـ  مشهد1

 

كاش  مي‌شد

 

كاش مي‌شد زندگي را رنگ زد

در پناهش حيله‌ها را سنگ زد

كاش مي‌شد با نگاه تازه‌اي

خط به روي هر چه حرف ننگ زد

با تبسم در نگاه آسمان

رنگ دل را آبي يكرنگ زد

چون پرستو در فراسوي افق

روي تار قلب خود آهنگ زد

 

سميه صداقت‌پور ـ گروه سني  « هـ  » ـ توس

لحظه‌هاي كودكي

 

لحظه‌هاي پاك زندگي سلام

سلام  !

كودكي خوب من

چه زود گم شدي ميان زندگي

كاش لحظه‌اي ,

دوباره از كلاس درس تا در حياط

داد مي‌زدم : چـــرا

دست من به زنگ در نمي‌رسد ؟

آن زمان كه جوجه‌ها

بچه‌هاي كوچك عروسكم

مي‌شدند

آن زمان كه سنگ‌هاي باغچه براي من

سكه‌هاي پول بود

آن زمان گذشت و من

چه بي‌صدا بزرگ شد

يحه محمّديان ـ گروه سني « هـ  » ـ نيشابور

 

گل , خدا  , ‌تابستان

 

باز هم تابستان

آرزویی دیرین

مي‌زند بوسه به گل,

مثل خوابي شيرين   

 

گرمي تابستان

مي‌زند بوسه به گل

غنچه هاي لب جو ,

عاشق يك بلبل

 

باز هم دست نسيم

مي‌دهد گل را تاب

دم سرد و خنكش

غنچه را برده به خواب

 

با شروع پاييز

مي‌شود جمله جدا

آنكه پيوند دهد

او خدايست ,‌خدا !                         

 مهدي بهنام ـ گروه سني  « هـ » ـ تربت‌‌‍ حیدریه

                       

مادر

 

مادر اي درياي زندگي

چه زيباست لحظه‌اي

كه آهنگ مهرباني را

بر تاريك رنگي مي نوازي

 مادر !

اي درختي كه شب هنگام

بر بالين من پاييز مي‌شوي

و صبح برسرت شكوفه مي‌نشيند.

 مادرم !

بوي تسبيحت را مي‌شنوم

عطر گريه‌هايت را مي‌بويم

اي خاموش هميشه روشن !

زهرا رئوفي‌زاده  ـ گروه سني  « د  » ـ  تربت حيدريه

 

ظهور تـو

 

براي ديدن تو

خورشيد از پلكان آسمان پايين مي‌آيد

و ماه از ريسمان ستاره‌ها آويزان مي‌شود

 

ظهور تو تولّـــد پروانه هاست

و آمدنت آرزوي گنجشك ها

 

تو پرواز را نويد مي دهي

و من هر روز دستهايم را در باد مي‌تكانم

 

فاطمه كريمخان آشتياني ـ گروه سني « هـ »  5 مشهد

                            

يك رباعي

 

امشب غزلي به امر جان مي‌گويم

با بوي گل و بانگ اذان مي‌گويم

امشب دل من ز نااميدي خالي‌ست

اين را به خدا خنده‌زنان مي‌گويم

 

محبوبه سعادتمند ـ  گروه سني  « هـ » ـ قوچـان

باران

باران پشت باران

اين همه از كجا آب مي‌خورد ؟

لباس خيس نوشته‌هاست

كه روي بند رخت آسمان

تاب مي‌خورد.

آيدا حق طلب  ـ گروه سني  « هـ » ـ مشهد

 

  
کمينه
 
آثار هنری اعضای برگزیده
  
کمينه
 
آثار ادبی برگزیدگان مسابقه هدیه

موسیقی بهار

قدم می گذارم در صحراها، بهار را تماشا می کنم .

نگاه می کنم و فراسوی دنیا را در آسمان زلال دشت و صحرا نظاره می کنم . خورشید چون گلی بر بلندای آسمان می درخشد . در زلال خیزترین سمت دیگر دشت پرندگان و قناریان موسیقی ناب طبیعت را برایم هدیه آورده اند و ای خدای مهربان، اینجا چقدر از بهار سرشارم.

         فاطمه جباری / دوم راهنمایی،13 ساله از مرکز 5

* * *

بهار

باز بهار آمد، قیامت کوچک خانه هایی که و عبرت نگاه هایی که عمق حادثه ی بهار را می کاوند. بهاری که هر روز آن رؤیا و زندگی بچه هاست. بهاری که هدیه ی تولدش لباس سبز مهربانی است و بهاری که صدای گام هایش، آواز فرشتگان ار به یاد می آورد.

                     سعیده ایمانی / 13 ساله،مرکز 5 مشهد

* * *

...بهار است.

قیامت کوچک خاک

عبرتکده ای از حیاتی دوباره که نفس های رویش را می کارد.

بهاری که کودکان را دوست دارد.

بهاری که هر روز آن، شادی کودکاننه است.

بهاری که با آمدنش بر همه جا لباس سبز می پوشاند...

سعیده ایمانی / دوم راهنمایی

* * *

غنچه ها در حال باز شدن هستند

سفره های هفت سین در حال پهن شدن ...

درختان در حال قیام

من در حال خوشی

سال کهنه در حال تحویل ...

نوروزتان مبارک

هر روزتان سعادت ...

عطیه تفقدی / اول راهنمایی

* * *

بهار از راه می رسد

پرستوهای عاشق

روی هر شاخه سرود شادی می سرایند

درختان به نماز ایستاده اند

و پیراهن سبزشان زیبایی بخش عالم است

ما هم شادیم

روزگار لبخند می زند

در سرور

در امید

در شادی مطلق...

زهرا نخعی ، مهدیه جباری / اول راهنمایی

* * *

با صدای گام های رویش

بلند شو از خواب زمستانی

و با سلامی دوباره

خودت را نشان بده

به بهار...

به طبیعت...

به زندگی...

ای آغازین شکوفه های گیلاس

زندگی با تو آغاز می شود

و بهار

با نگاه تو می خندد

تنها با تو می توان شعر طراوت را سرود.

ملیکا مشتاقی / دوم راهنمایی

* * *

                               فایده بهار

بهار اومده دوباره                                 دلم هواشو داره

بهار میاره سبزه                                   یه عالمه می ریزه

رنگین کمان زیبا                                 در خانه دل ما

دلها شده باز باز                                   پرنده بال پرواز

فصل بهار قشنگه                                 گل هاش چه رنگارنگه

میاد باران چیک چیک                         گنجشکه خوند جیک جیک

پرستوها دوباره                                   اومدند بهاره

چه فصلیه بهاره                                   بهار شادی میاره

عطیه سروی / کلاس پنجم

مرکز 1 مشهد

* * *

پل

نگاه کن

نسیم آمده

                    کنار پنجره

                                         کنار گل

                                                            نشسته است.

بهار،

روسری سبز برگ را

                                     به روی گیسوان خیس شاخه

                                                                                     بسته است

پرنده، بال را،

                                   سپرده به نوازش نگاه آفتاب

میان چشم هاش

                                                       قد کشیده خواب

نگاه کن به باغچه،

                               پر از صدای گفتگوی

                                                                    سبزه با گل است.

بیا دوباره آشتی کنیم

از این طرف بیا

                                       بهار یک پل است.

مریم اسلامی

* * *

سال نو

عید اومده دوباره

خونه پر از ستاره

ستاره رنگ امید

رنگ قشنگ خورشید

خونه پر از دعا شد

پر از باد خدا شد

خدای مهربونم

می خوام که خوب بمونم

مثل گلای باغچه

آیینه ای تو طاقچه

مثال آب چشمه

یار گلای تشنه.

صبا طوسی / دوم دبستان

 

 

     
کمينه
 
برگزیدگان مسابقه بین المللی نقاشی
     
کمينه
 
آثار ادبی اعضای برگزیده در مسابقه هدیه سال 85

خورشید

روزی که آفتاب غروب نکرد، آنقدر خوشحال بود که تا صبح بیدار ماند. او می خواست به تولد بهترین عزیزش برود. آری امام رضا علیه السلام را می گویم . گنبد امام آنقدر نورانی بود که خورشید خواب به چشمانش نمی آمد.

معصومه رجبعلی زاده- مرکز توس

کیسه ی خنده

تند تند می  دوم. هنوز آن روز را یادم نمی رود که مرا درآغوش گرفته بود. اشک روی گونه هایم می غلتد. فقط پنجره ی فولادی را می بینم.نمی دانم چراهر چه می روم نمی رسم . هدیه را در دهانم گرفته ام . بالاخره رسیدم . روبروی پنجره ی فولادی زان زدم . دست هایم را به میله هایش گره زدم. هدیه ام را باز کردم . یک کیسه پر از خنده. خنده ها به سوی امام رضا علیه السلام پر زدند . شاید این کمکی باشد تا جواب زائرانش را بدهد . تار و پود کیسه ی لبخندهایم را کشیدم . هر کدام را به گوشه ای از پنجره گره زدم و برای همه ی آهوان اسیر دعا کردم تا روزی آزاد شوند. آزاد آزاد.

مهلا خداداد-دوازده ساله- مرکز چهار مشهد

خواب

امروز که قدم به زمان بگذارد بهترین روز است . خیلی وقت بود که منتظر چنین روزی بودم . هدیه ام را از قبل بسته بندی کرده ام . تا به حال پنج با ر بسته بندی اش را با ز و بسته کرده ام . هر بار که می بستم ، قشنگتر از دفعه قبل می شد و من دائم می گفتم : اگر بسته بندی بقیه بچه ها از من بهتر باشد ،آن موقع جلوی او خجا لت می کشم . امروز دو با ره با زش کردم .

رو بان قرمزی دورش بستم ، بعد روی بسته بندی گل های آبی کشیدم . من دیگر نمی خواهم او را از دست بدهم . چند شب قبل خواب دیدم که زنی به او انگور داد و من به او گفتم : نخور . احساس بدی داشتم ،فکر می کردم اگر بخورد دیگر نمی بینمش . اما او گفت : من باید این را بخورم . بعد که خورد من از خواب پریدم . دوست نداشتم بقیه خواب را ببینم . اگر مریض می شد تا دکتر فاصله مان زیاد بود بعد آن وقت باید دائم سرفه می کرد . فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم ،برایش دوایی خریدم که هیچ چیز نتواند حال او را دوباره سیاه کند . 

نیلوفر جعفر زاده  -   15 ساله-  دبیرستان شاهد نصرت  

 

ایوان طلا

با موسیقی دلنشین بال کبوترانت به اوج می رسم . گاهی آن قدر دلم برایت تنگ می شود که با یاد کبوتران قدسی حرمت ساعتها می گویم و آرام سر به بالین انتظار طلبیدنت می گذارم . خدا را شکر می کنم که خانه دلم پس از قبله اش سوی تو را دارد تا هر روز عرض ارادت کنم . دست به سینه قلبم را از کنج تن به سوی تو می فرستم تا شاید نیم نگاهی به من ارزانی کنی ،آن گاه که به صحن و سرایت وارد می شوم چون نسیمی به آستانت به پرواز در می آیم. ای جان من ؛ فدای خاک پاک زائرانت, گاهی که دلتنگی به سینه ام هجوم می آورد. آهی از سویدای دل برمی آورم و در افغان و در سکوت غم می گویم: یا امام رضا دلم می خواهد یک روز، بدون شتاب، آرام رو بروی ایوان طلا بایستم  ناله سر دهم تا فواره ها بشنوند. آنها به بلندای حضورت ای عشق که می نگرند سر افکنده فرو می ریزن و خجل از ارادت تو به زمین می نشینند و خدای متعال را سجده می کنند کهوه چه عشقی را در تکه ای از زمین برایمان ودیعه گذاردی. سلوک سبز کبوترانت دلم را شرحه شرحه می کند. دوست دارم یک روز

من هم کبوترت باشم تا در آرام ترین نقطه ی عنایتت بیا رامم. ای وجودت امن و آسایش و ای همه لطف ! راضی ام کن با نگاهت مولا. دستانم سرد و خسته به سویت آمدند. آقایم! راضی مشو که نهی باز گردند. آن وقت با قلب آشفته چه سازم؟ میدانی آقا؟ آنقدر دلم برای چشمها می سوزد چون به یاد تو می گریند. به نام تو به پای تو و برای تو می گریند و من می نگرم این گریستن را. چه عاشقانه به پای تو می ریزند اشکها و دیدگانمان جان زلالشان را چه بی محابا فدایت می کنند. نگاهشان کن تا دوباره سبز شوند. حرم چه بوی خوشی دارد. ارادتم را با عطر قدوم زائرانت مزین می کنم تا با دستی پر به حضور حضرتت مشرف شوم. بوسه بر درهای حرمت، بوسه بر درهای بهشت است ای هدیه ی خدا! بارالها! ای پر محبت و بی منت! بگذار تا همیشه این نعمت همجواری را داشته باشم.

                                          آرزو محمدی- مدرسه راهنمایی خدابنده

 

الله اکبر

یا رضا! هنگامی که نسیم صبحگاهی پنجره ها را باز می کند. من چهره ی تو را در باد می بینم که برکت الهی را به ارمغان می آوری. من با دیدن چهره ی تو و بوی تو با عطری از گلهای محمدی با نشاط می شوم. گویی همچون صبوحی که در وقت صباح مومنان می نوشند.

یا رضا! مرقد مطهر تو همچون خورشیدی ایران را درخشان نموده که هر گاه من وارد حرم تو می گردم در آن نشانه هایی از امامت ولایت و خدایی می بینم که در آن جز پاکی و نمایی جز چهره ی بهشت نیست. ما در قرآن بهشت را داریم که بهشت دنیوی همان باغ است ولی بهشت اخروی به نظر من حریم توست که به انسان بال پرواز تا فرشتگان آسمان هفتم می دهد.

از کودکی که چشم باز کردم در حرم تو ندای الله اکبر در گوشم گفته شد و تا هنگامی که زنده ام آن را با تو زمزمه می کنم.   

                  مهسا خوانی صاریانی-کلاس اول راهنمایی-مدرسه نمونه دولتی کوثر

اشتیاق

صدایم آکنده از نام توست و ذهنم مالامال است از یاد تو.یاد تو  در جانم موج می زند . وقتی در سرای پر مهرت پا می گذارم ، لبخند طلایی ات مشتاقم می کند و دست پر مهر و روی گشاده ات، روحم را از عشقت گرم می سازد. چیزی جز اشتیاق برای پیشکش در بساطم  یافت نمی شود. اشتیاقی که تمام از حضور ملکوتی توست. تنها ارادتم را از پیشگاهت تقدیم می دارم که جز آن بی پشتوانه می مانم. میان دستانم، قلمم را تقدیم می کنم که تمام توانایی ام سرودن و سر دادن بزرگی توست. جان نثارت می کنم که رویایی ترین آرزوی من است. اگر بپذیری و نگاهی به آن بیندازی. دستم بر ردای احسانت آویخته است تا باور کنی که فکر لحظات بی یاد تو بودن، نفسم را خواهد گرفت و ذهنم را پریشان می سازد. تمام تلاشم آن است که باور کنی دوستت دارم. 

            

                                               المیرا سلمانی مصدق – مدرسه راهنمایی سرمد2

 

 

 

     
کمينه
 
آثار اعضای مرکز 1 مشهد به مناسبت روز ملی دختر

 

مرضيه نوروزي

من يك دختر هستم .خداوند را به خاطر اين كه يك دختر هستم شكر مي كنم.

چرا من خوشحال هستم ؟زيرا كه بهترين مخلوقات خداوند در زمين و آسمان دختربود.دختري كه كوثر بود.دختری که مادر پدر بود.من از دختر بودن خودم راضي هستم.زيرا در وجود هر دختري استعدادهايي نهفته است.

 

فائزه عبدي

سلام !من دختري شاعر هستم.هميشه شاد وسرحالم.من از اينكه دخترم از خداي متعال متشكرم. مي خواهم مثل حضرت زهرا باشم.

 

محدثه وهاب رجايي

من از اينكه دخترم خيلي خوشحالم.

من آرزوهاي زيادي دارم.

آرزو دارم هر چه زودتر بزرگ شوم.

من دوست دارم در آينده شخص مفيدي براي جامعه باشم.من به آموزگاري علاقه زيادي دارم.دخترها وظايف زيادي دارند.آنها بايد در كارهاي خانه به مادرشان كمك كنند.من حضرت فاطمه را الگوي خودم قرار مي دهم.

من وقتي متولد شدم پدرم لقب حضرت فاطمه را

 روي من گذاشت.

 

مريم حسن زاده

من دختري با آرزوهاي فراوان هستم.من از دختر بودن خودم خوشحالم وخدا را شكر مي كنم.كه دختري با استعداد هستم.من آرزو دارم در جامعه وزندگي موفق باشم.من آرزو دارم امام زمان در زمان زنده بودنم ظهور كند.و آرزو دارم كه يك بار فقط بتوانم پدر بزرگهايم را ببينم و آنها مرا در آغوش بگيرند.كاش ما خانه اي زيبا با حياطي بزرگ داشتيم كه دو طبقه بود و در يك طبقه آن مادربزرگم زندگي مي كرد.خدايا به من در بدست آوردن اين آرزوها كمك كن!